maryam1
میگن اگه میخواى یكی رو از دست بــدى. فقط كافـیـه دوستش داشـته باشـى سلامتی همه اونایی که جنبه محبت و دوست داشتن رو دارن......!
maryam1
دردم ایــــن نـــیـسـت کـــــه .. او عــــاشــــق نـــیــسـت ؛ دردم ایــــن نــیــسـت کــــــــه .. مــعــشـــوقِ مــن از عــشــق تـهــی اسـت ؛ دردم ایــــــن است کــــــه .. بــــا دیـــــدنِ ایـــــن ســردی هــــا .. مـــــن چـــــرا دل بـــســتــم ..؟!!!
delavar
مردان بزرگ تو زندگی بن بستی ندارند یا راهی خواهند یافت یا راهی خواهند ساخت!
mahnoosh
می رود عمر و نمی پرسم ز خویش ره کجا، منزل کجا، مقصود چیست؟
giyamat
قصه عشقت را … به بیگانگان نگو !!! چرا که این کلاغهای غریب بر کلاه حصیری مترسک نیز آشیانه می سازند…
mahnoosh
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است / در بند سر زلف نگاری بوده است/ این دسته که بر گردن او می بینی / دستی است که بر گردن یاری بوده است.
mahnoosh
گاهی تنهایی آنقدر برایم ارزش دارد که درب را باز نمی کنم حتی برای تو که سالها منتظر درب زدنت بودم....
delavar
تا عاقلان راهی برای خندیدن پیدا کنند/ دیوانگان هزاران بار خندیده اند.
delavar
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. وقتی به موضوع "خدا " رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست.......
Like
مه 14 2012, 23:56 ·