vahid2011
نِـمـی گـویَـد بــیــآ نِـمـی گـویَـد بـآش نِـمـی گـویَـد بــه مَـن حَـتــی ... / برو راحتم بگذار/ مــی آیــَد حَــرفــآی عـــآشــقــآنـه مـیـزنـَد وَ مـــیــروَد....
vahid2011
بعضی خاطرات مثل مینهای عمل نکرده توی روحت کاشته شده اند ! با یک حرف می ترکانندت ...!
vahid2011
خدایا خط و نشان دوزخت را برایم نکش، جهنم تر از نبودنش جایی سراغ ندارم
vahid2011
میخواهی بروی؟ خب برو… انتظار وحشتی نیست مرا شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود برو… برای چه ایستاده ایی؟ به جان سپردن کدامین احساس لبخند میزنی؟ برو.. تردید نکن نفس های آخر است نترس برو… احساسم اگر نمیرد ..بی شک ما بقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست برو… یک احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود پس راحت برو مسافری در راه انتظارت را میکشد طفلک چه میداند که روحش سلاخی خواهد شد برو… فقط برو…..
vahid2011
پرهایم را چید که تنها جایی نروم اما خود ،،، بی من کوچ کرد .... ♥
vahid2011
خسته ام .. مثل اسطوره ای که پس از مرگ هم محکوم به ایستادن وسط میدان ها و پارک هاست!
shirin
باران بهانه ای بــــــود... کـــــه زیر چتـــــر من... تا انتهای کــــــــــــــــــــــــــوچه بیایی... کاش... نه کوچـــــــــــــــه انتهایی داشت و نه باران بند می آمـــــد...
shirin
خـوب ِ مـن ! سیـب را چیــدم تـا ببـینـی .. تــو را می خواهـم نـه بـهشـت را ..
shirin
بـــا تو آنقـــــدر آرامـــــــم ... که گاهــــی حتــــی ... یادم میــــرود نفــــــس بکشـــــم ...!