harry
خدا ... خدا ... خدا ... من صدا زدم چون او خداست . می خواهم صدایم زند چون او خداست . می خواهم نگاهش کنم چون او خداست . می خواهم نگاهم کند چون او خداست . خدایا ... خدا جون ... خداجونم ... می دونم بچه ی خوبی نبودم ... حرف بابا مامانو گوش نکردم ...
harry
یه زمونی مردی به سیبیل کلفت و صدای بلند و اربده کشی بود اما من امروز یه تعریف تازه برای مردی یاد گرفتم.. یاد گرفتم مردی اینه که بتونی بزنی زیر گوش طرف مقابلت و روبروش وایسی ولی نزنی..... مردی اینه که بدونی کی بهت نامردی کرده ولی تو ازش بگذری... مردی اینه که بتونی انتقام بگیری با تمام قدرت ولی بگی بخشیدمت... مردی اینه که بتونی کسی را که زیباییت و چشمات را ازت گرفت ببخشی در حالی که می تونی همون بلا را سرش بیاری و ان حقته که همون بلا را سرش بیاری..... اینجا دیگه لازم نیست حتما جنس مذکر یا نر داشته باشی می تونی مرد باشی با اینکه زنی و روحت لطافت خدادادی داره.... آره مدی اینه که مثل آمنه ببخشی اونیکه بهت نامردی کرده و روی صورتت اسید پاشیده.... بخدا بزرگتر از خیلی از مردهایی آمنه ، که چنین بزرگوارانه عمل کردی در مقابل اونی که با پستس روی صورتت اسید پاشید و ... و حالا است که درک میکنم معنی این فرمایش رسول مهربانی را: مردانگی ما، گذشت از کسی است که به ما ستم کند و بخشش به آن کسی است که از ما دریغ ورزد.
harry
پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد! روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!
harry
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت . ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان ، یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد . مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است . به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند …. پسرک گریان ، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو ، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند . پسرک گفت : ” اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند . هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم ، کسی توجه نکرد . برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم . ” ” برای اینکه شما را متوقف کتم ، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم ” مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت … برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند ، سوار ماشینش شد و به راه افتاد …. در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما ، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند ! خد
harry
در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش ماکس می پرسد: «فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟ ماکس جواب می دهد: چرا از کشیش نمی پرسی؟» جک نزد کشیش می رود و می پرسد: «جناب کشیش، می توانم وقتی در حال دعا کردن »هستم، سیگار بکشم »کشیش پاسخ می دهد: نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی به مذهب است.» جک نتیجه را برای دوستش ماکس بازگو می کند. »ماکس می گوید: تعجبی نداره. تو سوال را درست مطرح نکردی. بگذار من بپرسم.» ماکس نزد کشیش می رود و می پرسد: «آیا وقتی در حال سیگار کشیدنم می توانم دعا کنم »؟ کشیش مشتاقانه پاسخ می دهد: مطمئناً ، پسرم. مطمئناً
harry
دلم خیلی گرفته.یکی کمکم کنه
harry
چرا هیچکی نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟