تماس ها

موارد دیگر
mgozati

Following

My QR code

Masoud
mgozati
وحشت ازعشق نداريم ترس مافاصله هاست وحشت ازقصه نداريم ترس ماخاتمه هاست ترس بيهوده نداريم صحبت ازخاطرهاست صحبت ازكشتن ناخواسته عاطفه هاست كوله باريست پرازهيچ كه برشانه ماست گله ازدست كسي نيست مقصردل ديوانه ماست
Masoud
mgozati
من قوی تشنه ام که به ساحل نشسته ام از من مکن کناره که دریای من تویی گم کرده راه وادی شب های محنتم راهی نما که اختر شب های من تویی
Masoud
mgozati
پروانه به سوی شمع پر زد ناگاه فریاد کشید شمع: نزدیک مشو ! از باد پر تو شعله ام میلرزد... پروانه ولی چشم به پرهایش دوخت خندید و به شمع گفت: ای دوست،چه جای ترس؟ پرهایم سوخت....
Masoud
mgozati
بودن ها هم بودن هاي قديم! نه اينترنت بود، نه تلفن... فقط نگاه بود، روبرو، چشم در چشم... به همين خلوص، به همين کيفيت، به همين سادگـــــــــي
Masoud
mgozati
چه بد کردم؟ چه شد؟ از من چه دیدی؟ که ناگه دامن از من درکشیدی چه افتادت که از من برشکستی؟ ... چرا یکبارگی از من رمیدی؟ به هر تردامنی رخ می‌نمایی چرا از دیدهٔ من ناپدیدی؟
Masoud
mgozati
هــر روز که از خواب بــیدار میــشوم ، میــبینم هــنوز امــــــروز است ...، فــــــردا هنوزم آرزوســت ... !
Masoud
mgozati
زندگی میکنم ... حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم!!! چون این زندگی کردن است که بهترین های دیگر را برایم میسازد بگذار هر چه از دست میرود برود؛ من آن را میخواهم که به التماس آلوده نباشد، حتی زندگی را
Masoud
mgozati
یاد دارم در غروبی سردسرد میگذشت از کوچه ما دوره گرد دادمیزد کهنه قالی میخرم دست دوم جنس عالی میخرم کاسه وظرف سفالی میخرم گر نداری کوزه خالی میخرم اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت اهی کشید بغضش شکست اول ماه است و نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت اقا سفره خالی میخرید؟
Masoud
mgozati
برایت آرزو کردم که چشمانت اگر تَر شد به شوق زندگی باشد نه تکرار غم دیروز !!ا
Masoud
mgozati
گریه کردم ،گریه هم این‌بار آرامم نکرد هرچه کردم... هرچه... آه! انگار آرامم نکرد روستا از چشم من افتاد، دیگر مثل قبل گرمی آغوش شالیزار ،آرامم نکرد بی تو خشکیدند پاهایم ،کسی راهم نبرد درد دل با سایه و دیوار آرامم نکرد خواستم دیگر فراموشت کنم، اما نشد خواستم، اما نشد، این کار آرامم نکرد سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس دستمال تب بر ،نمدار،آرامم نکرد ذوق شعرم را کجا بردی که بعد از رفتنت عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد
© اجتماع دانشجویان ایرانی - میکروبلاگ اسنید · تماس · Powered by Blogtronix